تبليغاتX
شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی ؟

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی ؟

سخنی از آنچه که نمی توان نهفت !

نقد پارادوکس اپیکور

«پارادوکس ابیقوری» یا «معمای ابیقوری» استدلالی فلسفی است که وجود شر در جهان را با وجود خدا متناقض می‌بیند. این مسئله به صورت زیر است:

1.       خدا وجود دارد. (فرض اولیه)

2.       خدا قادر و عالم مطلق است. (تعریف خدا)

3.       خدا کریم و مهربان مطلق است. (تعریف خدا)

4.       موجودی که مطلقا کریم و مهربان باشد با هر بدی و شر مطلقا مخالف است.(تعریف مهربان مطلق)

5.       موجودی که مطلقا کریم و مهربان باشد در صورت اطلاع از وجود شر و توانایی نابود کردن آن شر را بلافاصله نابود می‌کند. (نتیجه گیری از گزاره ۴)

6.       خدا با هر بدی و شر مخالف است. (نتیجه گیری از گزاره ۳ و ۴)

7.       خدا آنی می‌تواند شر را به طور کامل نابود کند. (نتیجه گیری از گزاره ۲)

1.       نتیجه شر و بدی هرچه که باشد خدا می‌تواند بدون متوسل شدن به شر به آن دست یابد. (نتیجه گیری از گزاره ۲)

2.       خدا دلیلی برای نابود نکردن شر ندارد. (نتیجه گیری از گزاره ۷٫۱)

3.       خدا دلیلی برای بلافاصله عمل نکردن ندارد. (نتیجه گیری از گزاره ۵)

8.       خدا شر را به طور کامل و عانی نابود می‌کند. (نتیجه گیری از گزاره ۶، ۷٫۲ و ۷٫۳)

9.       شر وجود داشته‌است، وجود دارد و وجود خواهد داشت. (فرض اولیه)

10.   گزاره‌های ۸ و ۹ متناقض هستند. بنابراین یکی از فروض اولیه ناصحیح هستند. به این معنی که یا خدا وجود ندارد. یا شر وجود ندارد.

1 . به نظرنمی رسد که تقسیر معنای "وجود شر" به "عدم وجود خیر" تغییری در استدلال فوق ایجاد نماید ( مانند این سخن که سایه وجود ندارد , این نبود نور است که ما آن را سایه می نامیم ... شر وجود ندارد , این نبود خیر است که ما آن را شر می نامیم) زیرا باز این سوال مطرح می گردد که چرا خداوند بعضی از قسمت های جهان را در بعضی رمان ها از خیر خویش محروم ساخته است !

3. اگر گزاره 2 پذبرفته شود (قادر مطلق بودن خدا) باید بپذیریم گه اصولا چیزی بر خلاف اراده و میل خداوند به وجود نمی آید پس اینکه "شر اول به وجود بیاید" و "سپس توسط خداوند نابود شود " , تصور نارساییست . صرف به وجود آمدن شر باید مورد سوال قرار گیرد نه اینکه " چرا خداوند آن را بلاقاصله نابود نمی کند ؟"

2.گزاره 5 و به تبع آن 7.3 مغشوش است . صرف آنکه خداوند برای همه دنیا خیر می خواهد (به تبع ذاتش با هرگونه شر مخالف است) دلیل بر "بلافاصله عمل کردن" نمی شود . شاید "حکمتی" وجود دارد که عقل انسان به آن نمی رسد و خدا به خاطر آن شر را(به وجود می آورد و) حفظ می کند (بعضی پیشنهادها برای این حکمت : دنیا دار امتحان ما آدمیان است پس باید شر وجود داشته باشد تا ما با آنها آزموده شویم , ...)

4. این استدلال در درجه اول به "قادر مطلق" بودن خدا تضاد پیدا می کند و اگر این صفت را جزء لایلنفک تعریف خدا بدانیم(همانگونه که معتقدان به ادیان توحیدی می دانند) آنگاه وجود خدا را زیر سوال خواهد برد. اما طرفداران ثنویت (که اعتقاد به وجود خدای نیکی و خدای بدی دارند) دچار مشکل فوق نخواهند شد . خدای آنها قدرت نامحدود ندارد و با خدای بدی ها , در جنگ است , پس علت وجود شر در دنیا نیز توجیه می گردد . از نظر منطقی , تضادی در این ادعا نمی یابم (البته آن را تایید هم نمی کنم). اصولا یکی از پرسش های خود من اینست که وقتی انرژی منجر به تولید جهان محدود است (گئیا باید در فورمول E=MC^2  میزان M را برابر با جرم کل کائنات قرار دهیم ) برای چه باید قدرت خداوند نامحدود باشد !؟ به هر حال نتیجه آنکه پارادوکس اپیکوری , خدای ادیان توحیدی را هدف قرار می دهد نه هر گونه خدایی را  !

5. اینکه "شر وجود داشته و وجود دارد" ,گزاره ای قابل قبول و تاریخی است ولی اینکه "وجود خواهد داشت" چندان منطقی به نظر نمی رسد . از کجا معلوم که خداوند یک روز در آینده به وجود شر پایان ندهد ؟ از کجا معلوم که حکمتی که منجر به وجود شر شده , تا قبل از پایان جهان (روز رستاخیز) موضوعیت خود را از دست ندهد ؟ ... اگر بین " زمان ظهور منجی " و "روز رستاخیز" فاصله قائل شویم (همانگونه که در مسئله مهدویت به این گونه است)  آنگاه می توانیم بگویم  عمر شر از عمر جهان هستی کمتر است .

6. گروهی از دیندارانی که تا گزاره 10 هم با استدلال همراهی می کنند , در آنجا می گویند : اینکه معلوم است ! شر وجود ندارد ! ... خداوند رحمان مطلق است پس "هر چه که می کند" ( = " هر چه در این جهان رخ می دهد") عین رحمت است ! (هر  چه آن خسرو کند , شیرین کند !) و اگر ما بعضی از اتفاقات را بد می دانیم از نقصان فهم ماست , ما حقی به گردن خداودن نداریم که از او طلبکار باشیم و اعمال او را با مفهوم انسان ساخته عدالت بسنجیم ! بهترین تعریف عدالت , عملی است که خدا انجام می دهد (به گمانم  فرقه هایی از جبریون و اشعریون  اینگونه می اندیشیده اند)

7. گزاز 7.1 واقعا زیباست , اندکی راجع به آن و تصورات رایج دریاره خدا فکر کنیم !

8. نتیجه گیری ما نمی تواند بهتر از فرآیندی باشد که به آن نتیجه منجر می شود !! (دیوید کلی – هنر استدلال کردن)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 14:39  توسط امید  | 

" ايراني بودن " يعني چه ؟

مي خواهيم ايراني بودن را تعريف كنيم ! هيچ غرض اخلاقي هم در كار نيست ! يعني فضاوت خوب يا بد بودن نمي كنيم ! (براي فضاوت كردن بايد بدانيم موضوع مورد قضاوتمان از چه تعريفي بر خوردار است !)

مي دانيم كه يك تعريف بايد "جامع" و "مانع" باشد ، يعني تمام مصاديق موضوع مورد تعريف را شامل شود (جامع بودن) وهيچ پديد ه اي كه مصداق ان نيست را در برنگيرد ( مانع بودن)

به عنوان مثال، گويا ارسطو در يكي از كلاس هايش در تعريف "انسان" گفته بود : " انسان موجوديست دو پا و بدون پر !" ... و در جلسه بعد يكي از شاگردانش يك مرغ پر كنده را به كلاس آورده بود كه : استاد ! با تعريف شما اين انسان است !!

ايراد تعريف ارسطو "مانع" نبودن آن بود ! همه انسانها ا را شامل مي شد اما چيز هايي ديگري را نيز در بر مي گرفت !

حال با اين مقدمه  ويژگي هايي كه معمولا مفهوم " ايراني بودن" بر مبناي آنها تعريف مي شود ، به طور اجمالي مرور مي كنيم :

 

1. نژاد :

اين ويژگي معمولا توسط وطن پرستان افراطي بسيار مورد تاكيد قرار مي گيرد ! آيا ما مردمان ساكن كشور ايران از نژاد مشتركي هستيم ؟ آيا بين كساني كه خود را ايراني مي دانند يك تشابه ژنتيكي وجود دارد ؟ آيا نسخه هاي ژنيتيكي ما داراي پايه مشترك يا تشابهات فراواني است ؟ ايا اين تشابهات موجب خصلت هاي يكسان در ما مي شود ؟ مثلا همه به بيماري هاي خاصي مبتلا مي شويم يا در برابر بيماري هاي خاصي مصون هستيم ؟در اين صورت آيا بهتر نيست در دانشكد هاي پزشكي ، دپارتمان هاي جداي پزشكي ايراني ، پزشكي مكزيكي و كامبوجي و ... تشكيل شود ؟

سوال پايه اي تر آنست كه اين تشابه ژنتيكي در حيطه " نمود " است يا  حيطه " بود " !؟ يعني آيا موجب خصوصيات ظاهري  مشترك مي شود يا اينكه هيچ نشانه بيروني ندارد بلكه چيزي است مثل گروه خوني كه بايد با آزمايش پزشكي مشخص شود ؟

شايد يك تفكر ساده انگار بگويد : چه چيزي مي تواند نمايان تر از ويژگي معروف " چشم و ابرو مشكي بودن" باشد !؟ ... اما با اندكي تامل مشخص مي شود كه نه هر ايراني چشم و ابرو مشكي است و نه هر چشم و ابرو مشكي ايراني !  يعني اين تعريف نه جامع است و نه مانع ! مي توانيد خودتان روي مشخصات ديگر از قبيل قد ، وزن ، رنگ پوست ، تناژ صدا و ... فكر كنيد .

 

نكته ديگري كه در مسئله نژاد قابل طرح است توجه به قوميت هاي موجود و خاستگاه هاي جغرافيايي و سابقه تاريخي آنهاست . آيا مي توان ادعا كرد كه بين قوم كرد و قوم گيلك تشابه ژنتيكي وجود دارد !!؟ ايا مي دانيم كه اقوام خزر به هيچ عنوان منشا آريايي نداشته و حتي تا زمان ساسانيان داري حكومت هاي خود مختار بوده اند ؟ و آيا مي دانيم كه قد كوتاه و فرم خاص جمجمه ار ويژگي هاي خاص اين اقوام مي باشد ؟ آيا ادعاي وجود فصل مشترك ژنتيكي بين اقوام كرد ، ترك و بلوچ و گيل و لر و ... منطقي است ؟

 

از طرف ديگر با توجه به حمله هاي تاريخي پياپي به اين منطقه كه لاجرم آميزش هاي نژادي را در پي داشته است آيا مي توان صحبت از يك نژاد خالص كرد !؟  ... حمله اسكندر ! ...حمله اعراب ! ...حمله تركان مناطق شمالي ! ...حمله مغول ! ...حمله تيمور ! ... حمله افغان ها ! ... و نيز حمله هاي مداوم روسيه و عثماني به مناطق مرزي ! ... اميد وارم به اعتقادات دستان توهين نشود ولي چند بار تجاوز لازم است تا ما اين ادعاي باكره بودن را كنار بگذاريم !!؟


2. زبان

بعد از نااميدي از نژاد ، زبان اصلي ترين دستاويز ايران دوستان است ! زبان براي تفكر ايران پرستي نقش همان حبل متيني را بازي مي كند كه بايد مردم به آن چنگ بزنند تا دچار تفرقه و پراكندگي نشوند ! ... .

از آنجايي كه به درستي سخن از ناسيوناليسم ايراني بدون ذكر نام شاعر بزرگ "فردوسي" نا تمام مي ماند(و كار سترگ اين شخص نيز پاسداري از زبان فارسي بوده است) ، ايران دوستاني كه پيرو نظريه زبان هستند ، خود را از پشتوانه فرهنگي قابل توجه اي مانند شاهنامه بر خوردار مي دانند .

 

علي رغم نكات قوت نظريه زبان ، هنوز مي توان پرسش هايي را مطرح كرد :

 

مي دانيم كه آنچه به عنوان زبان مردمان اين خطه از جهان مي شناسيم دوره هاي مختلفي را در گذر تاريخ طي كرده است . در هر يك از اين دوره ها زبان ي خاصي رواج داشته است كه به طور كلي از زبان دوره قبلي و بعدي مستقل مي نمايد . با صرف نظر كردن از جزئييات زبان شناسي ، مي توان 4 زبان عمده : زبان پارسي باستان ( هخامنشي) ( كه گويا خود نيز با زبان اوستايي كه لهجه اي از زبان سانسكريت است تفاوت دارد!!)  ، زبان پهلوي ميانه ( اشكاني) ، زبان پهلوي ساساني ، زبان فارسی ( دری ) (كه بعنوان يک زبان مهاجر و ادبی از افغانستان و آسيای ميانه جانشين زبان آرامی عصر ميانه و زبان ايلامی عهد باستان گرديد يعنی زبان کاتبان ـ اداره و ديوان ( دولت ) و نيز شاعران و خانقاه ها)

 

وقتي صحبت از حمله اعراب به ايران مي كنيم ، به نظر نمي رسد در ايراني بودن مردمان عصر ساساني ترديدي داشته باشيم ! و آيا جالب نيست كه اگر يزدگرد سوم سوار بر ماشين زمان به عصر ما بيايد ، ما يك كلمه از حرف هاي او را نخواهيم فهميد ! همينطور كورش كبير !! ... آيا هنوز معتقديم كه ميشود ايراني بودن را بر مبناي زبان تعريف كرد ؟

شايد بخواهيم با اين ادعا كه "زبان امروز ما تحول يافته همان زبان هاست و زبان هاي فوق الذكر پدربزرگ هاي زبان امروز ما هستند " از اين چالش بگريزيم ! اما نكته جالب آنست كه :" نبايد زبان پهلوی شمالی يا اشکانی را تحول يافته زبان اوستائی و نيز پارسی باستان تصور کرد . همه اينها با زبان فارسی نيز رابطه زبانشناسی و فاميلی دارند امّا پدر و پدربزرگ فارسی محسوب نمی شوند يعنی از هم منشعب نشده اند"(تحولات فرهنگ عصر ميانه در ايران ـ فرهنگ عصر اشکانی- دکتر ضياء صدرالاشرافی) 

 

جالب تر آنكه با نگاه به تاريخ در مي يابيم  "زبان واحد و معيار" پديده اي جديد بوده و در دوره هاي درخشان تاريخ ما ( كه معمولا مبناي مشروعيت و منبع غرور ملي محسوب مي شوند) وجود نداشته است !! به عنوان مثال در عصر هخامنشي از سه زبان استفاده ميشده كه عبارت بودند از :


  1. زبان بين المللی ( تجارتی و ديپلماسی ) : از زبان "بابلي" استفاده ميشده است 
  2. زبان اداری : كه براي آن از زبان ايلامی استفاده مي شده
  3. . زبان پارسي باستان ( هخامنشي)

 سه زبان فوق الذكر در دوره اشكاني جاي خود را به ترتيب به زبان هاي " يوناني " ، "آرامي " و "پهلوي ميانه" مي دهند!

 

اما اگر به عصر امروز برگرديم چه ؟ آيا در طول عمر فارسي دري ، ايراني بودن را تعريف كرد !!؟ الان كه همه مردم به يك زبان صحبت مي كنند ! 

در اين باره نكات زير شايان ذكر است :

-         اين كه ما همه گويش هاي موجوددر ايران را " لهجه" و نه "زبان" بدانيم درست نيست ! مطالعات زبان شناسي اثبات كرده است كه زبانهای لری , لکلی ـ گيلکی، سمنانی و گزی  و . . . تعداد زيادی از زبانهای خاموش شده يادگار  دورة اشکانی  می باشند !(گرامر اين زبان ها داراي تفاوت غير قابل چشم پوشي با زبان فارسي امروز است )

 

-         صرف نظر از زبان هاي محلي، مي دانيم كه بسياري از مردم در استان آذربايجان زبان تركي را به عنوان زبان مادري خويش مي شناسند و زبان فارسي زبان دوم آنها محسوب مي شود ! به عبارت ديگر اگر ملاك ما براي تعلق به يك مليت زبان آن ملت باشد ، بعضیها همانقدر ايرانيند كه من انگليسي هستم !! ... قضيه مشابهي در مورد تكلم به زبان عربي در خوزستان وجود دارد

 

-         حتما مي دانيم كه مردمان افغانستان ، تاجيكستان و بخش هايي از قرقيزستان ، گرجستان و حتي پاكستان  ، ... به زبان فارسي تكلم مي كنند ويا زبان فارسي را درك مي نمايند ! بنابراين به نظر مي رسد "فارسي زبانان" مجموعه بزرگتري از آنچه ما "ايرانيان" مي دانيم را در بر مي گيرد . يه عبارت ديگر اگه دو مورد بالا نيز وجود نداشت ، ما فاقد يك تعريف "مانع" بوديم :اگر هر ايراني (بر فرض) فارسي زبان است ولي هر فارسي زباني ايراني نيست ! 

 

-         آيا بازيكن افریقایی تيم ابومسلم خراسان كه بسيار بهتر از بعضي مردم مناطق مرزي به زبان فارسي تكلم مي كند ايرانيست !!؟

 

در پست هاي بعدي به ملاك هاي " فرهنگ" ، "جغرافيا" و "نظام سياسي" مي پردازيم
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 15:17  توسط امید  | 

و اما میهن پرستی !

اس ام اسی از یک دوست قدیمی : "در تصویر حکاکی شده بر سنگهای تخته جمشید : هیچ کس عصبانی نیست ! هیچ کس سوار بر اسب نیست ! هیچ کس را در حال تعظیم نمی بینید ! هیچ وقت برده داری در ایران مرسوم نبوده است ! در بین این صد ها پیکر تراشیده شده , حتی یک تصویر برهنه وجود ندارد بفرست برای همه ایرانیان تا یادمان باشد چه بودیم و چه شدیم !"

حالا بد نیست یه خورده دقیقتر به این متن میهن پرستانه که خون شرافت و ایرانیت(=ایران + یت !) رو در رگ های هر پاک نژادی به جریان میندازه !! نگاه کنیم

۱. "در تصویر حکاکی شده بر سنگهای تخته جمشید : هیچ کس عصبانی نیست !"

همونطور که می دونید در تصاویر آثار باستانی بقیه دنیا، نقوش بسیار عصبانی و خشمگین  هستند ! ... از طرف دیگه بر مبنای اکتشاف دوست عزیزمون تصاویر نقش رستم که نیزه پادشاه ساسانی را در گلوی سرباز رومی نشان میدهند ، به هیچ عنوان تعلق به نژاد صلح جو و نرم خوی آریایی نداشته و احتمالا متعلق به عمه اینجانب می باشند ! 

۲. "هیچ کس سوار بر اسب نیست !"

این هم یک اکتشاف تاریخیه دیگه ! قابل توجه مدافعان حقوق حیوانات ! حتی در کشور های به اصطلاح پیشرقته امروز تصاویر انسان های سوار بر اسب در همه جا دیده می شود و از رسانه های جمعی نیز پخش می گردد. اما در ایران ما هیچگاه اینگونه نبوده است ... احتمالا ایرانیان باستان در هنگام جنگها، سفرها و نامه رسانی ها  سوار بر چیز های دیگری ! می شده اند ... 

۳. "هیچ کس را در حال تعظیم نمی بینید !"

با توجه به تعلق تصاویر نقش رستم ( که زانو زدن پادشاه روم در مقابل شاپور ساسانی را نشان می دهد) به عمه اینجانب ! گزاره بالا کاملا صحیح می باشد ... از تصویر حکاکی شده اورنگ شاهی بر دوش ۳۰ نفر که بگذریم ، احتمالا ایرانیان باستان در هنگام شرفیابی خدمت شاهنشاه،دست ها را به کمر زده و بر بر در چشم های علیاحضرت نگاه کرده و می گفتند : چیه دادش !!؟ خیالیه !؟...   

۴. "هیچ وقت برده داری در ایران مرسوم نبوده است !"

این دیگر اظهرمن الشمس است ! اصلا یکی از چالش های اصلی فرهنگستان زبان و ادب فارسی ، پیدا کردن معادل برای واژه slave بود! تا اینکه بعد تلاش های بسیار ، واژگان من در آوردی و مجعول : نوکر، بنده،برده،غلام و... برای آن ابداع شد ! ... چی !؟ قیام صاحب الزنج !؟ شورش بردگان در زمان عباسیان !؟ ... برو آقا ! اینا تحریف تاریخه ! توطئه استکباره ! برده کیلو چنده !؟  

۵. "در بین این صد ها پیکر تراشیده شده , حتی یک تصویر برهنه وجود ندارد"

 ... نشان دهنده بی ذوقی نیاکان ما ! ... راستی ! کاش نویسنده اس ام اس اشاره ی هم به تصاویر زنان در تخت جمشید، تعداد البته برابر آنها با مردان، و نمایش اشتغال آنها به وظایف مهم اجتماعی هم میکرد ! حیف شد !

۶. نتیجه گیری اخلاقی : راسیست های جهان، متحد شوید !

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 9:38  توسط امید  | 

در باب توهین !

واسه آدم "غیر رواداری" مثه من که مدام به عقاید و افکار این و اون می پره ، زیاد پیش میاد که این جمله رو بشنوه : "گیرم که حرف های شما درست ... ولی شما حق نداری توهین کنی ! "

خوب از لحاظ عملی ، با توهین به عقاید طرف مقابل نمیشه بحث رو پیش برد ، چون طرف سریع داغ می کنه و موضع تدافعی یا تهاجمی میگیره و دیگه حرف هاتو نمیشنوه ! بنابراین به عنوان یه مشی عملی من سعی می کنم از به کار بردن الفاظ و عبارات زننده خود داری کنم ... ولی مشکل اصلی اینه که حدود این "توهین" مشخص نیست ! مرز بین "انتقاد شدید" و "توهین" کجاست ؟ آیا فقط میزان تحمل شنونده ملاکه ؟ اینجوری خیلی ها می تونن خیلی حرف ها رو توهین بدونن !

اما بحث من اینجا چیز دیگه ایه ! فرض کنید که معنی "توهین" رو به "استفاده از الفاظ رکیک" تقلیل بدیم . در حیطه بحث های ما معمولا کار به الفاظی که با خواهر و مادر سر و کار داشته باشه نمیکشه (نه از ادب بحث کنندگان ! بیشتر برای اینکه "افکار"رخواهر و مادر ندارند !) بیشتر الفاظی مانند : مزخرف ، چرت و پرت ، دری وری ، ... کلمات توهین آمیز تلقی میشن . حالا یه سوال :

یا این الفاظ به هیچ موجودیتی در جهان واقع ارجاع نمی کنند ( یعنی ما هیچ چیز "مزخرفی" در دنیای واقع نداریم !) که در این صورت باید از کاربرد آنها اجتناب کرد (و فقط یه سوال زبان شناسانه واسه من میمونه که این الفاظ چطور و برای چه خلق شده اند !)

یا آنکه به موجودیت های واقعی ارجاع می کنند ! ولی نظر ما این است که اعتقاد یا افکار ما سزاوار این صفت نیست ! (اعتقاد مزخرف داریم ولی گاوپرستی اعتقاد مزخرف است ! نه اعتقاد ما !) در این صورت آیا غیر از اینه که طرف مقابل یه گزاره مطرح کرده که ما رو صدق و کذبش بحث داریم ؟ می خوایم بگیم که : نه آقا ! یک چیز "مزخرف" این ویژگی ها را باید داشته ولی چیزی که تو میگی مزخرفه ، این ویژگی ها رو نداره ! ... خوب پس چرا جوش میاریم ؟ چرا عصبانی میشیم !؟ طرف مقابل یک گزاره در مورد افکار ، اعتقادات یا سخن ما مطرح کرده ، مگه غیر اینه ؟ یه ادعا ! که می تونیم تایید یا ردش کنیم

فکر می کنم تو این زمینه هم باید رو خودمون کار کنیم تا از کوره در نریم و یادمون باشه  "هر کسی می تونه در مورد هر چیزی هر اظهار نظری که می خواد بکنه " ... حق اظهار نظر رو ما به بنی بشر ندادیم که حالا ازشون بگیریم ... "تو حق نداری ..." معمولا جمله درستی نیست ، باید بسیار با احتیاط به کار بردش

شما چی فکر می کنید ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 14:30  توسط امید  | 

اصل تحقیق پذیری

یه چیز خیلی منطقی و حال به هم زن :

ما به درستی چه چیزی ایمان داریم ؟ یا به عبارت بهتر می توانیم ایمان داشته باشیم ! چه چیزهایی رو به توانیم به "یقین" بدانیم ؟ چه چیزهایی را "قطعی" می دانیم !؟

پوزیتیوست های منطقی پاسخ مناسبی برای این پرسش دارند : "چیزهایی که تحقیق پذیر باشند"

تحقیق پذیری یعنی چه ؟ یعنی آنکه اگر گزاره بنا به تعریف درست نباشد(توتولوژیک نباشد) ، باید بتوان آن را به بوته آزمایش گذاشت . گزاره باید قابلیت آزمون شدن را داشته باشد . گزاره های علوم تجربی علی الظاهر تنها گزاره هایی هستند که این قابلیت را دارند .

نتیجه این حرف اینست که ما فقط می توانیم درباره گزاره های ریاضی و تجربی به طور قطع صحبت کنیم !

گزاره هایی که نمی توانیم دریاره آنها به طور قطع صحبت کنیم ، چه هستند ؟ یک مشت سناریوهای خیالی ! فرضیات غیر قابل رد و اثبات ! ... که شامل بخش عمده ای از دانسته های ما می شوند از جمله :عرفان ، متافیزیک و متاسفانه هنر !

با این گزاره های تحقیق ناپذیر باید چه کرد ؟

ویتگناشتاین می گوید : آنچه را نمی توان به روشنی بیان کرد ، باید به خاموشی سپرد !

آماده حمله های شما هستیم !  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 19:30  توسط امید  | 

بحثی در باب تعهد و خیانت !

این یکی از ره توشه های سفر شماله ، سر این مسئله من و علی و فرهاد حیلی با هم بحث کردیم . طبق معمول نظر من کاملا متضاد با دو دوست عزیزم بود . سعی می کنم بحث رو به شدت خلاصه کنم اگه شما پاسخی برای حرف های من داشتید خوشحال میشم منو از شنیدنش محروم نکنید ...

- ایده ی که حقوق بشر بر اساس آن شکل گرفته اینست که انسان ها دارای "حقوق طبیعی ناگسستنی" مانند حق زندگى، مالكيت، امنيت َ.. هستند . "طبیعی" از آن جهت که این حقوق با انسان ها زاده می شود (یعنی برای کسب آنها احتیاج به هیچ تلاشی نیست ) و "ناگسستنی" از آن جهت هیچ عملی از سوی انسان یا دیگران نمی تواند این حقوق را سلب کند .

- ما یک سری حقوق اولیه داریم ، تنها وظیفه ای که در ابتدای امر ابنای بشر نسبت به هم دارند،رعایت این حقوق اولیه است. اما معمولا آنچه ما را نسبت به دیگران آزرده حاطر می سازد، چیزی فراتر(یا به عبارت بهتر فراخ تر) از پایمال کردن حقوق اولیه مان است. ما دایره ای بسیار بزرگ تر از "دایره حقوق" در زندگی داریم، به اسم "دایره دوست داشتن ها"... من دوست دارم منچستر یونایتد همیشه در لیگ قهرمانان ، قهرمان شود ! ... آیا این حق من است ؟ ... پس چرا وقتی ۳-۰ می بازد ، احساس می کنم در مورد من بی عدالتی صورت گرفته است و همه فک و فامیل فرگوسن را مورد عنایت قرار می دهدم ! ... روشن است که من حقی ندارم ، صرفا یکی از موارد موجود در دایره دوست داشتن های من تخطئه شده است . همین مثال در مورد احساسات رفتگر محل نسبت به پ.ل دار های محله صادق است. شاید شخص ثروتمند در طول زندگیش هیچ حقی از آن رفتگر پایمال نکرده باشد ، اما صرف وجود اختلاف طبقاتی انگیزه لازم را به رفتگر می دهد تا از او متنفر باشد ... نتیجه گیری کلی اینکه : هر چه ما را ناراحت می کند لزوما حقوق ما را تخطئه نکرده است !

- آیا جدا از حقوق اولیه من (که دیگران ملزم به نقض نکردنش هستند) دایره حقوق من باید دیگران را هم شامل شود ؟ ... به نظر می رسد این مخالف آزادی انسان ها باشد . مثلا اگر من بگویم "این حق من است که دیگران از نظرات من اطاعت کنند"، مشخص است که حرف مفتی زده ام ! یک نکته اساسی در این امر وجود دارد، ما باید یاد بگیریم که "دیگران را در حوزه حقوق خودمان قرار ندهیم " یعنی آنها آزادند که هرگونه که می خواهند عمل کنند به شرط آنکه نافی خقوق اولیه ما نباشند .

- حقوق اولیه در منشور جهانی حقوق بشر کاملا مشخص است، بر این اساس ما هیچ حقی نداریم که مثلا از جانب دوست دختر یا دوست پسرمان، مورد خیانت قرار نگیریم ! ما نمی توانیم حقوق خود را آنقدر فراخ تعریف کنیم که بگوییم :"فلانی نباید فلان کار را در مورد ما انجام دهد"(اگر آن کار حقوق اصلی ما را تخطئه نکند ) ... طرف مقابل یک انسان آزاد است که می تواند همیشه دوستان خود را انتخاب کند یا در مورد دوستانی که انتخاب کرده تجدید نظر کند ... اگر حقی از ما پایمال نمی شود چرا ما از خیانت اینگونه برآشفته می شویم ؟ ... به نظر می رسد قضیه همان قضیه منچستر است ! دایره دوست داشتن های ما تخطئه شده نه دایره حقوق ما !

- اینکه طرف مقابل هزار باز به هزار طریق گفته که همیشه با ما خواهد بود ، چیزی را عوض نمی کند . انسان نمی تواند حقی را از خودش سلب نماید ، مثل اینست که مردم یک کشور رای دهند که مردم دیگر حق رای دادن ندارند ! ... یادمان باشد که حقوق اولیه ناگسستنی هستند ... پس طرف مقابل تنها کاری که کرده آنست که از حق طبیعی خودش(که قول داده بود استفاده نکند) استفاده کرده است . نمی شود خر این "خائن" را به علت استفاده از حق خودش گرفت، نهایتا در بعضی موارد می توان او را به دروغگویی متهم کرد 

- بحث ازدواج پیچیده تر است . در آنجا پای "قرار داد اجتماعی" به بحث باز می شود .  اگر عمری باقی بود در پست آینده به آن می پردازیم

خواهشا پیش از یاد آوری خیانت های جانسوزی که نسبت به شما صورت گرفته و دادن انواع و اقسام دشنام ها به اینجانب به عنوان "طرفدار هرزگی"، اندکی بیاندیشید ... خالی از لطف نیست که گفته شود نویسنده خود از زخم خوردگان خیانت است اما کوشیده احساسات راه تفکر عقلانی پیرامون این قضیه را بر او نبندد ... شاید این بار واقعا چشم ها را باید شست َ جور دیگر باید دید !

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 17:11  توسط امید  | 

پارادوكس آشيل و لاكپشت

آشيل رو كه مي شناسيد ، يكي از ويژگي هاي مهم اين دوست عزيز علاوه بر پاشنه معروفش، سرعت خارق العادش بوده . حالا سوال اصلي اينه : اگه ما مسابقه اي بين آشيل و لاك پشت ترتيب بديم و براي جذاب تر شدن كار ، لاك پشت رو ابتدا اندكي جلوتر از آشيل بذاريم ، آشيل كي به لاك پشت خواهد رسيد ؟
به نظر خيلي ساده مياد اما به اين توضيح دقت كنيد : آشيل هر چقدر هم سريع باشه ، براي پيمودن فاصله اوليه اي كه با لاكپشت داره ، به مقدار زمان dt احتياج داره كه اين مقدار صفر نيست ! لاك پشت هم هر چقدر كند باشه در اين مقدار زمان ، مقدار مسافت ds رو طي مي كنه كه هر چقدر هم كه كم باشه ، بازم صفر نيست ! بنابراين بعد از گذشت زمان dt آشيل به مكان قبلي لاكپشت مي رسه و حالا لاك پشت كمي جلوتر قرار داره ، براي پيمودن اين قاصله جديد هم آشيل به مدتي زمان احتياج داره و باز لاك پشت در اين مدت زمان ، مسافتي رو طي مي كنه ... آشيل كي به لاك پشت مي رسه !؟ به نظر مي رسه هرگز !
اول فكر مي كردم اين مسئله با در نطر نگرفتن مفهوم سرعت ،... قضيه رو به گونه اي ديگه جلوه ميده . اما اگه فرض كنيم كه مسافت بين اين دو تا 1 متر ، سرعت آشيل 1 متر بر ثانيه و سرعت لاك پشت 0.5 متر بر ثانيه است ، اون وقت در زمان "1ثانيه" ، آشيل به جاي قبلي لاك پشت مي رسه در حاليكه لاك پشت 0.5 متر از اونجا فاصله گرفته . در زمان" 1.5 ثانيه" ، آشيل در مكان 1.5 متر از مبدا ، قرار داره در حالي كه لاكپشت در مكان 1.75 به سر مي بره و ... كي اين فاصله كه همين جور داره نصف ميشه ، به صفر مي رسه ؟  1 ، 0.5 ، 0.25 ، 0.125 ، ... مي دونيم كه هيچ عدد غير صفري وجود نداره كه با تقسيم بر دو به صفر برسه ، بنابراين جملات اين دنباله ، در "بي نهايت" به صفر مي رسن ! ...
جالب اينه كه اين بي نهايت نه "زمانيه" و نه "مكاني" ! يعني از لحاظ زماني آشيل در زمان "2 ثانيه" و "در مكان 2 متر از مبدا" به لاك پشت مي رسه . در واقع اين بي نهايت تعداد تكرارهاي سناريوي مطرح شده ماست ، تا به نتيجه مطلوب برسيم ! يعني از لحاظ منطقي ما نمي توانيم اين امر را نشان دهيم !!

به نظر وحشتناك مي رسد ، ايراد تعبير ما كجاست !؟   

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:41  توسط امید  | 

همانگویی ها !

همانگويي(tautology) گفتن دوباره چيزي واحد ، با واژگاني متفاوت است . به عبارت دیگر همانگویی صفتی است که به گونه ای خاص از " گزاره ها" اطلاق می شود . این نوع از گزاره ها طبق تعریف صادق اند ! کانت این گزار ها را گزاره ها تحلیلی می نامد زیرا هنگامی که این گزاره ها تکه تکه می شوند ملاحظه می شود که قطعا صادق اند (اصطلاح  Analytic نيز از زبان لاتين گرفته شده كه به معناي "از هم جدا كردن" و" تكه تكه كردن" است) نكته جالب درباره گزاره هاي همانگو ، آنست كه اين گزاره ها حاوي هيچ مطلب جديدي نيستند ! يك مثال از گزاره همانگو اين جمله است : " همه سيب ها، سيب هستند !"

اما همه گزاره هاي همانگو ، به اين راحتي قابل تشخيص نيستند ، براي مثال به جمله " شنبه و يك شنبه ، آخر هفته است " دقت كنيد (حواستان باشد ، شنبه و يكشنبه غربي ها منظور نظر است! ) فيلسوفان اين گزاره را هم "همانگويي" مي خوانند زيرا "آخر هقته" طبق تعريف روزهاي شنبه و يكشنبه است ! پس اين گزاره حاوي هيچ مطلب جديدي نيست !

مثال هاي جالبتر گزاره هاي "يخ، آب منجمد است " و "۲+۲ =۴" مي باشند . با اندكي تامل مشخص مي شود كه اين گزاره ها طبق تعريف درستند و همچنان هيچ چيز جديدي به ما نمي گويند (در نتيجه نياز به تحقيق و مشاهده براي تعيين صدق و كذبشان نيست ) . نظرتان راجع به اين گزاره هاي آشنا چيست ؟

"مجموع زواياي داخلي هر مثلث ۱۸۰ درجه است"

"مربع وتر مثلث قائم الزاويه برابر مجموع مربعات دو ضلع ديگر است"

شايد زماني اين ها را به عنوان "نكته" در دفترچه هامان مي نوشتيم ! اما امروز مي بينيم كه اين قضاياي آشناي درس مزخرف هندسه ، هيچ چيز جديدي نمي گفته اند !

هميشه يكي از مثال هاي من ، براي گزاره هاي "ابطال پذير" (يعني گزاره هاي كه براي تشخيص صحتشان تن به آزمون تجربي مي دهند) دماي جوش آب بود ! اما چند روز است كه فهميده ام ، گزاره ي محبوب من :"آب در ۱۰۰ درجه سانتيگراد مي جوشد" نيز همانگويي است ! زيرا صد درجه سانتيگراد دمايي تعريف شده است كه آب در آن به جوش مي آيد ! (يعني اول دماي جوش آب ، برحسب ميزان ارتفاع يك مايع ديگر اندازه گيري شده و سپس ارتفاع اين مايع ثانوي به ۱۰۰ قسمت تقسيم گشته است ...)مثل اينكه براي ابطال پذيري بايد دنبال مثال جديدي بگردم !

ادعايي كتابي كه در دست دارم ، اينست كه گزاره " يك مولوكول آب ، از دو مولوكول هيدروژن و يك مولوكول اكسيژن تشكيل شده است " هم همانگويي است !! به نظرم اين ديگر قابل تحمل نيست ! حتي به نظرم در گزاره قبلي هم اگر بگوييم "دماي جوش الكل فلان درجه سانتيگراد است" ديگر نبايد همانگويي باشد. نظر شما چيست؟

نكته آخر : ويتگناشتاين ، همانگويي ها را بسيار مهم مي دانست ، در واقع او اعتقاد داشت "همه صدق هاي منطقي ، همانگويي هستند" و"اثبات هاي رياضي و منطقي ، صرفا شيوه هايي هستند براي شناسايي همانگويي پنهان در ميان بسياري از زير عبارات صرفا نامربوط ! " ... به منظرم جملات درستي هستند ولي آيا با اين وضعيت بخش بسيار عمده اي از "دانش" و حتي " استدلالات" من و شما(كه آنها را "حقايقي از هستي" مي پنداريم) ، يك سري " قرارداد" صرف نخواهد بود !

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 14:15  توسط امید  | 

ایرادات نظام اخلاقی من !

 

در راستای اینکه پس از اعلام مواضع ما در مورد "اخلاقیات" ، همین جوری از در و دیوار داره برامون می باره و با عنایت به اینکه خراب شدن گوشی موبایل ، خراب شدن تلفن منزل ، خراب شدن کامپیوتر ، به هم خوردن آنتن ماهواره و ... همه می تونن جزو آیات الهی برای هشدار به ما باشن ! ... و با حسن نظر به این جمله وزین که " افغانی تسلیم زور نمیشه ! ... مگر اینکه زور ، پر زور باشه !" ، این جانب زور قضاو قدر الهی را بسیار "پر زور" تشخیص داده و جهت استغفار به درگاه احدیت ، در یک اقدام انتحاری به منظور کشیدن سیفون ، ایرادات نظام اخلاقی خود را اعلام می نمایم ، باشد که مورد قبول بارگاه رحمت واقع شده و نظام علی و معلولی جهان ، همچون گذشته بی خیال ما شود ! ... ایدون باد !

۱. " فداکاری بی فداکاری ! "

از آنجاییکه اقدامات فداکارانه و ایثارگرانه معمولا با هدف "تولید لذت در دیگران " انجام می شود وبرای ما نفعی در بر ندارد ، بنابراین در نظام اخلاقی ما جایگاهی نخواهد داشت ... یعنی بی خیال پتروس و دهقان فداکار !

۲. "دروغ مجاز است "

اگر گفتن دروغ ، موجب رنجش دیگران نشود ( به عبارت بهتر دروغ مصلحت آمیز  باشد!) منعی در نظام اخلاقی ما ندارد و بدین وسیله این نظام اخلاقی ، "راستی" را تضمین نمی کند !

۳. " اولویت بندی در کار نیست !"

شاید خطرناک ترین قسمت نظام اخلاقی ما ، این باشد که بین "تولید لذت در خود" و " عدم تولید رنج در دیگران" هیچ نوع اولویتی قایل نمی شود ! ... سوال اصلی اینجاست که وقتی این دو در مقابل هم قرار بگیرند ، چه باید کرد !؟ کدام یک را باید انتخاب نمود ؟ ... علی الظاهر ، این نکته مهم در نظام ما ، مسکوت گذاشته می شود !

... اگر اعتراف موارد فوق افاقه نکرد و همچنان باران مصائب و مشکلات بر سر ما بارید ، به اعترافاتی دیگر در این زمینه می پردازیم ، امید است که پروردگار همین حد را از ما قبول کرده و شاخ محبت را از ما بیرون بکشد ! ... تا چه قبول افتدو چه در نظر آید !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 16:23  توسط امید  | 

نظام اخلاقی ما


روزی یکی از دوستان ( یا به عبارت بهتر دشمنان ! ) به من گفت : " تو به این چرتو پرت هایی که معتقدی ، میگی " نظام فکری " !؟

من هم گفتم :" ای بابا ، من به این مزخرفات ... هم میگم "نظام فکری " چه برسه به ... "

ولی این حرف من رو به فکر واداشت ، اگه بخوام نظام فکری ( یا شکل عملی تر اون : نظام اخلاقی ) خودم رو واسه کسی توضیح بدم ، چی باید بگم ؟

در اینجا بیشتر روی جنبه های "ایجابی" قضیه تاکید دارم وگرنه از نظر "سلبی" ، ویران کردن نظام های اخلاقی رایج ، به هیچ عنوان کار سختی نیست !

خلاصه بعد ار قدری تامل ، فکر کردم چهار اصل زیر برای نظام اخلاقی ما (شامل خودم و اعوان و انصار  ) کافی باشه . اگه چیزی رو از قلم می اندارم ، خوشحال میشم یاد آوری کنید :

1. خوب : آن چیزی است که در من تولید لذت کند

2.بد :  آن چیزی است که دیگران تولید رنج کند

3. کار خوب را "می توان " انجام داد

4. کار بد را  "نباید" انجام داد 


واضح است که در اینجا تعریف "خوب" توسط  "بد " محدود می شود . یعنی کاری که در من تولید لذت می کند تا آنجا خوب است که موجب "آزار" دیگران نشود . بر این اساس دزدی ، ضرب و شتم ، جنایت ، تجاوز ، ... چون موجب تولید رنج در دیگران می شود ، در حیطه بدی ها قرار می گیرند ( هر چند که ممکن است در مواردی در ما ایجاد لذت کنند )

همچنین مواردی مانند کسب در آمد ، تحصیلات ، خواندن شعر ، شنیدن موسیقی ، زکریای رازی ، معاشقه ( با جنس مخالف یا موافق ) ، سیگار کشیدن ، ... چون هم در ما تولید لذت می کنند و هم ( به طور معمول ) به حریم شخصی انسان دیگری آسیب نمی رسانند ، در حیطه کارهای خوب هستند 

مثال دیگر :

حکم اخلاقی ما در مورد " حسد " چیست ؟ ... از آنجاییکه حسد ، تا هنگامی که تبدیل به یک اقدام عملی نشده و در درون ما به صورت یک "حس" باقی مانده ، آسیبی را متوجه شخص دیگری نمی کند ، پس "بد" نیست !
از طرف دیگر چون در ما تولید لذت نمی کند ، پس خوب هم نیست ! در نتیجه کاری است "ممتنع" ، و با توجه به کوتاهی عمر ما و نداشتن وقت کافی ! شاید بهتر است که وقت خود را با ان تلف ننماییم !
جالب است بدانید که در آیین مسیحیت ، "حسد" جزو 7 گناه کبیره است !  


سوال : چرا کار خوب را " می توان " انجام داد ، چرا "بایدی " در کار نیست !؟

انجام کار خوب ، یک "حق" است ، و "حق" پدیده ای است اختیاری ! ما می توانیم از حقمان استفاده کنیم و یا نکنیم ، و هیچ موجودی نمی تواند ما را مجبور به استفاده از حقمان کند !

از سوی دیگر ، وقتی کلمه "باید" را به کار می بریم ، گام اول را در راه "الگوسازی" برداشته ایم و الگوسازی اولین مسلخ  "آزادی" است ! " تو باید این گونه باشی ... " نخستین جمله ای است که ما را از فرم "انسان آگاه مختار" خارج کرده و به "رمه " هایی تبدیل می کند که بنا به مصلحت چوپان عمل می کنند نه "تشخیص خود " !

یه یاد داشته باشیم که : "همه اشتباه می کنند ، اما آنان که با تفکر خود جلو می روند ، یک مزیت دارند :
اشتباهات خودشان را مرتکب می شوند ،نه اشتباهات دیگران را ! "

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:11  توسط امید  | 

یک پرسش ، یک پاسخ !

دوست عزیز شما فقط سوال می کنی . نظر خودت را راجع به موضوعه قبلی (دموکراسی) ندیدم جایی گفته باشی .... منتظر نظر شما هستیم ...

                                                                                                            علی

1. چرا ما پیشرفت نمی کنیم !؟ چرا انگیزه تحقیق در جوامع آکادمیک ما خشکیده !؟ چرا درخت اندیشه در جامعه ما ، تا این انداره بی بر و بار است ؟ ...شاید پاسخ این سوال ها را بتوان با عبارت شکسپیری  مقابل تبیین کرد : " پرسش محوری یا پاسخ محوری ! ، مسئله این است ! " ...

حقیقت آنست که همه ما در یک نظام آموزشی " پاسخ محور " رشد کرده ایم ، یعنی همواره تنها به
"پاسخ های خوب" ما نمره داده می شد ، نه به "پرسش های خوب" ما !
اما آیا به راستی باید چنین باشد ؟ آیا اهمیت یک پرسش خوب کمتر از پاسخ همان پرسش است ؟  به نظر می رسد اگر چنین بود ، در تاریخ فلسفه به جای " پرسش سقراطی " ، " پاسخ سقراطی " مشهور می شد !
به یاد بیاوریم که فلسفه چیست و فیلسوف کیست ؟ ... فیلسوف = فیلو + سوفیا ، یعنی " جوینده معرفت " و جویندگی با " پرسش " آغاز می شود !
به همین علت است که به طورمعمول تمام آثار و تاملات فیلسوفان ، حول یک محور واحد ( که دغدغه اصلی و پرسش فلسفی آنان است) شکل می گیرد و اگر کمی در آراء و اندیشه های آنان دقیق شویم ، در می یابیم که نام های آشنای جهان اندیشه ، بیش از آن که " پاسخ دهندگان " جامعی باشند ،        " پرسش گران" تیزبینی بوده اند !
بنا به مفروضات بالا ، به عقیده من ، اهمیت مطرح کردن (و حتی باز - تکرار کردن ) یک پرسش ، از اهمیت پاسخ هایی که به آن داده می شود ، اگر بیشتر نباشد ، یقینا کمتر نیست .

در هنگام پاسخ دادن ، هر کسی " از ظن خود " ، یا به بیان فنی تر بر اساس شرایط هرمونوتیکی که در آن زیست می کند ، به پرسش پاسخ می گوید . با پاسخ های متعددی رو به رو می شویم که هر کدام نقاط ضعف  و قوتی دارند و تازه مسله زمان هم مطرح است ، شاید آیندگان بهتر از ما بیاندیشند !

بنا براین در برابر " پرسش مطلق " ، " پاسخ مطلق" وجود ندارد که بتواند از نظر ارزشی ، با آن هم سنگی کند ! ... نگاهی به پرسش های همیشه تازه جهان فلسفه که بعضا قدمتی 2000 ساله دارند ، ما را در تایید این نظر یاری خواهد کرد.
 
2. هدف از مطرح کردن پرسش هایی درباره " دموکراسی" ، " مجازات اعدام " ، بیش از آنکه گرفتن پاسخی متقن و محکم ، از جامعه خوانندگان وبلاگ باشد ، باز تکرار یک موضوع نا اندیشیده است .
هدف آنست که که با پرسش عریان رو به رو شویم و با نظر اجمالی به پاسخ های خوانندگان ( یا به عبارت بهتر : تلاش های خوانندگان برای پاسخ دادن ! ) به نادرستی این تفکر بعضی دوستان پی ببریم که : " این موضوع بدیهی است " !!

باید بدانیم که این پرسش ها همواره وجود دارند و پاسخ ندادن ما و حتی پاک کردن صورت مسئله ، پرسش را از بین نمی برد ... ما هماوره در دام این علامت های سوال قرار داریم ، چه بجنگیم ،چه بگریزیم !
البته در حاشیه این هدف کلی ، مشاهده قلت پاسخهای خوانندگان و دریافتن نکاتی درباره " فقر شدید فکری " آن هم در یک جامعه دانشگاهی ، خالی از لطف نیست !
ولی با این حال این امید وجود دارد که صرف مشاهده این پرسش ها انگیزه پاسخ یابی را در عده ای فعال کند که " به راه بادیه رفتن ، به از نشستن باطل " !

۳. کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ.

     کار ما شاید این است

     که در افسون گل سرخ شناور باشیم ...

     پشت دانایی اردو بزنیم ...

    روی ادراک فضا،رنگ،صدا،پنجره گل نم بزنیم ...

    بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم ...

     در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم

     کار ما شاید این است

    که میان گل نیلوفر و قرن

   پی  آواز حقیقت

     بدویم !

   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 10:59  توسط امید  | 

اعدام باید گردد !


" ... در سال ۱۳۸۴ نسبت به سال گذشته صدور حکم اعدام یا اجرای مجازات اعدام سیر صعودی داشت به طوری که در نیمه دوم سال به طور متوسط هر روز یک مورد صدور حکم اعدام یا اجرای آن مشاهده شده است. این روند افزایشی نمانگر افزایش وقوع جرایم اجتماعی است و علامت بالینی بحران بی هنجاری است.

دو اعدام در سال ۸۴ مربوط به افراد زیر ۱۸ سال بود است. اعدام های سیاسی حتی نسبت به متهمان جرایم خشونت بار که در درگیری مسلحانه یا بمب گذاری مرتکب قتل افراد شده بودند در سال های اخیر صورت نمی گرفت  اما در سال ۱۸ بهمن سال ۸۴ حکم اعدام حجت زمانی که به جرم بمب گذاری در دادگاه انقلاب محکوم به اعدام گردیده بود اجرا شد، سخنگوی قوه قضاییه اعدام او را تایید کرد . "

                                                سالنامه شرق - حقوق بشر در جهان متلاطم - عمادالدین باقی

 

حتما می دونید که در بسیاری از کشور های دنیا (از جمله اتحادیه اروپا ، کانادا ، استرالیا ، ...) مجازات اعدام لغو شده !

حتی ترکیه هم به علت فشار های اتحادیه اروپا از اعدام " اوجالان" ( رهبر کرد ها و رییس پ.ک.ک )

صرف نظر کرد !

نظر شما چیه ؟ آیا شما با مجازات اعدام موافقید !؟

                                                                     

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 20:44  توسط امید  | 

تحلیل پاسخ های پرسش بنیادین


1. نظر سبحان :

سبحان اولین کسی بود که به پرسش پاسخ داد. به نظر اون در این زمینه باید دو مفهوم رو از هم تفکیک کرد :" واقعیت " و "حقیقت ".
به نظر سبحان "حقیقت" امریست "ذاتی" و مستقل از هر پدیده ی خارجی. به عبارت دیگر الف ، الف است ، چون ما می توانیم به طریقی ( استدلالی ، شهودی ، ... ) الف بودن آن را اثبات کنیم و ب بودن آن را رد نماییم ! نه چون اکثریت مردم دنیا ، اعتقاد دارند که این "الف" است !
به بیان خود سبحان : "یه عده آدم هرچقدر هم روی یه موضوع غلط پافشاری کنن درست از آب در نمیاد"  
و اما " واقعیت " ، یعنی اون چیزی که " واقع " می شه ، معمولا " حقیقت" و یا به عبارت بهتر "تشخیص حقیقت " نیست بلکه :
"واقعیت اینه که بیشتر وقتا زور اون آدما به اون حقیقته می چربه"
پس به اعتقاد سبحان ، دموکراسی نمی تونه " حقیقت " یاب باشه ! چون حقیقت به نظر اکثریت بستگی نداره ولی به طور معمول چون "زور اون آدما به اون حقیقته می چربه" ، "حقیقت بعضا وارونه جلوه می کنه" و این طور به نظر میاد که اکثریت دارن به راه حقیقت می رن !
نتیجه گیری :نظریه سبحان حقانیت دموکراسی رو رد می کنه.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
2. نظر علی :

علی گزاره ها رو به سه دسته تقسیم می کنه :

1- گروه گزاره های درونی(غیر قابل رای گیری):
مثل اینکه آبی رنگ قشنگی است .
یا موسیقی سنتی زیبا تر از کلاسیک است

2 - گروه گزاره های تجربه پذیر بیرونی(رای گیری منطقی نیست ) : مثل اینکه
آب در دمای 100 درجه به جوش می آید
در فلان سیارات دیگر موجودات فضایی هستند
(اگرچه هنوز تجربه علمی در این مورد انجام نشده ولی این امر "ذاتا" تجربه پذیره، فقط هنور ملزومات آزمایش به دست نیومده)
برقراری ارتباط با آمریکا به نفع ماست یا ضرر ما

3- گروه گزاره های تجربه ناپذیر بیرونی(قابل رای گیری): مثل اینکه هر که اسلام دین بر حق است و یا اینکه فلان کاندید های ریاست جمهوری برتر از بهمان است ."

بنا به این تقسیم بندی ، به نظر می رسه اموری از قبیل "زیبایی و هنر"در گروه اول . امور "علمی " در گروه دوم و امور " اعتقادی" و "علوم اجتماعی " در دسته سوم جای می گیرند.

علی ، سپس به دسته سوم که موضوع بحث ماست می پردازه و می گه :"در مورد گزار های تجربه ناپذیر ما راهی بهتر از رای اکثریت نداریم . گزاره های که قابلیت تجربه و اثبات را ندارد , راهی جز این نیست که از افراد درگیر رای گیری شود . به عنوان مثال بهتر بودن فلان کاندیدای ریاست جمهوری قابلیت اثبات ندارد و از تمامی افراد رای گیری میشود . اگرچه که ممکن است به حقیقت نگراییم ."

بنابراین این نظریه ، دموکراسی رو " در بعضی امور " ، " بهترین راه ممکن " می دونه .
نظریه علی چند اشکال اساسی داره :

1. افراز گزاره ها به دو دسته "بیرونی" و "درونی" ، نامفهومه . چه دلیلی که وجود داره که اعتقاد به برحق بودن یک دین و یا یک نظام سیاسی خاص رو نشه یک گزاره درونی دونست ؟  شاید پاسخ داده شه که در گزاره های درونی اصولا بحث "حقانیت" مطرح نیست ! در این صورت هم باید تعریف جامع و مانعی از گزاره های درونی ارائه شه تا هر کس نتونه هر اعتقادی که داره رو با ادعای درونی بودن از رای گیری یا استدلال علمی ، مصون نگاه داره .

2. گزاره های تجربه پذیر و تجربه ناپذیر بیرونی هم باید اول تعریف بشن ! مثال در این زمینه کارا نیست .
 مثلا اگر بشه گفت که بر قراری ارتباط با امریکا قابل استدلاله ، آیا در رقابت بین دو کاندیدای ریاست جمهوری که یکی دیپلم و دیگری دکترای علوم سیاسی داره ، نمیشه استدلال کرد که رئیس جمهور تحصیل کرده ، بهتر از رئیش جمهور کم سواده ؟

3. آیا گزاره های تجربه پذیر بیرونی که استدلال علمی در مورد اونها کاربرد داره ، از " قطعیت " بر خودارند ؟

4. این نظریه ، تفکر "رای متخصصان " رو رد نمی کنه . آیا بهتر نیست که در " امور تجربه ناپذیر بیرونی" ، به جای "افراد درگیر" از نظر "متخصصان درگیر" استفاده بشه ؟      
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
3. نظر فرهاد :
فرهاد اعتقاد داره که که :"هیچ راه حل جامع و کاملی در مورد حکومت وجود نداره"
به نظر فرهاد حکومت "واقعیتی که تا وقتی توسط انسان دوپای قدرت طلب و خطرناک(که فکر می کنم همه ما تا حدی کم و بیش این خصوصیات رو داشته باشیم) اجرا نشه اشکالاتش مشخص نمی شه " بدین معنا که در امر حکومت تنها "آزمون - خطا" تعیین کننده روش بهتر است و استدلال علمی نمی تواند درستی یا نادستی ها را در این مورد پیش بینی کند. پس اگر بخواهیم این اندیشه را در دفاع از دموکراسی به کار ببریم ، باید بگوییم که دموکراسی بهترین روش شناخته شده (و نه اثبات شده) بشر برای اداره جامعه است. هر چند که از لحاظ تئوریک دارای نواقص است ولی "تجربه تاریخی" نشان داده که این شیوه از شیوه های دیگر کار آمدتر خواهد بود .

فرهاد در ادامه نظریه متخصصان را رد می کنه و می گه:"به لحاظ تئوریک خیلی خوبه که گروهی متخصص به جای اکثریت تصمیم گیری کنن. اما هیچ تضمینی در این نمی بینم که این گروه به گند نکشه کار رو و مثل خوک های داستان قلعه حیوانات شیر خوردن رو فقط حق خودش ندونه و یا حتی مهمتر از این هر تصمیم مذخرفی رو با تکیه بر اینکه متخصصه و دیگران صلاحیت اظهار نظر ندارن، نگیره."

به عبارت دیگر فرهاد این نظر رو مطرح می کنه که با توجه به فساد آور بودن قدرت غیر پاسخگو ، نظریه رای متخصصان ، به داستان قلعه حیوانات بدل خواهد شد. از طرفی پاسخگو بودن با نظریه "رای متخصصان" سازگار نیست زیرا دلیلی وجود ندارد که متخصص برای تصمیمی که می گیرد به غیر متخصص پاسخ بدهد ( آیا پزشک برای تشخیصش به ما پاسخ می دهد ؟ )تنها بعد از مشاهده پیامد های عملی تصمیم متخصصان است که شاید بتوان آنها را به پاسخ گویی واداشت ،آیا آن زمان دیر نخواهد بود ؟  

نکته آخری که فرهاد به آن اشاره می کنه ، بسیار حائز اهمیته ، اون می گه : "به نظر من خیلی بده که انسانی برای اموری که مربوط به انسان دیگه این می شه بخواد تصمیم بگیره." این قضیه حلقه فراموش شده ای که در اظهار نظر دوستان دیگه دیده نمی شه ، در آینده در این مورد بیشتر صحبت می کنیم ...
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پاسخ هایی که ناظر به موضوع نبودند :

پاسخ های آریای عزیز و سپهر عزیز ، هر چند حاوی نکاتی درستی بودن ولی به نظر می رسه به جنبه " معرفت شناختی" سوالهای مطرح شده دقت نکردند و به جنبه ملموس و پراگماتیستی موضوع دمکراسی که در جامعه ما مطرح است ، پرداختند . با این وجود در پاسخ آریای عزیز قسمتی بود که آوردنش برای ادامه بحث بسیار مفید خواهد بود :

"دوست گرامی اگر برای دموکراسی قید و بند گذاشتی آن وقت از دموکراسی چیزی نمی ماند. ما می توانیم بکوشیم تا سطح آگاهی های دیگران را بالا ببریم تا آنان نیز انتخابی که به نظر ما درست است را دریابند ولی به نظر من هیچ کس حق ندارد دیگران را از حق اظهار نظر به هیچ دلیلی محروم کند حتی به دلیل نادانی."
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
آنهاییکه پاسخ ندادند :

و اما دوستان که حتی زحمت فکر کردن و پاسخ نوشتن را به خودشان ندادند ! این دوستان رو هم می توان در چند دسته طبقه بندی کرد :

1. کسانی که فکر می کنند این مسایل بدیهی است ( که معلوم نیست با وجود بدیهی بودن ، چرا ما گم کردگان راه مقصود را از کوکب هدایت خویش بی نصیب می کنند و با پاسخ های مستدل خود ، فصل الخطابی بر این جنجال های کودکانه نمی گذارند ؟)

2. کسانی که فکر می کنند الان وقت پرداختند به این موضوعات نیست(احتمالا اموضوعاتی نظیر هتک حرمت حرمین عسکرین ، انرژی هسته ای ، کاریکاتوریست دانمارکی ، تعویض برانکو ، ... اهمیت بیشتری از این موضوع دارد ! )

3. کسانی که فکر می کنند این موضوعات کلا چرت و بی اهمیته ! ( دات نت نیوک و ویندور ویستا رو بچسب که خریزه آبه !)

4. کسانی که حرفی برای گفتن ندارند ( جا داره این دوستان در مورد علت مصرف مقادیر متنابعی اکسیژن که هر روز به دی اکسید کربن تبدیل می کنند فکر می کنند ، آیا بهتر نیست این اکسیژن رو برای جلبک ها باقی بذارن ؟)

5 کسانی که اصولا نظر خاصی ندارن ( ... )

ابلهان را همه شربت ز گلاب و قند است
قوت دانا همه از خون جگر می بینم

اسب تازی شده مجروح به زیر پالان
طوق زرین همه بر گردن خر می بینم !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 20:50  توسط امید  | 

پرسش بنیادین !

 

آیا  اندیشه دموکراسی از پشتوانه تئوریک لازم بر خوردار است ؟  آیا همیشه می توان به نظر اکثریت متکی بود ؟ آیا در این نکته تردیدی وجود دارد که "حق ممکن است همیشه با اکثریت نباشد" ؟

آیا در امر خطیر تصمیم گیری، نباید به جای نظر اکثریت، به نظر " متخصصان" متکی باشیم ؟

برتراند راسل مسئله تعیین اعضا و پست های تیم فوتبال را مثال می زند ، آیا می توان به جای نظر کادر فنی ، بنا به نظر اکثریت هواداران یک تیم ، ترکیب آن را چید ؟

حکم اعدام سقراط نیز با اکثریت آرا در دادگاه به تصویب رسید !

مثال ملموس تر : اگر مردم در یک نظر سنجی آزاد ، بگویند که ۵ = ۲*۲ میشود، آنگاه چه باید کرد ؟ ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 9:41  توسط امید  |