شب گريه
۲.موضوع پست اول در رابطه با دیدار با دوست دختر اسبق بود که غم و ضجرتی بزرگ بر من دست یافت ! ... یاد و خاطره روزهای شیرین گذشته ...حسرت از دست دادن ... ناامیدی از بازگشت ... "مرا دیگر امید رستگاری نیست !؟ .. آری نیست !" ...
۳. موضوع پست دوم ، نتیجه کارشناسی ارشد بود . همونطور که مستحضرید بنده علی رغم تلاش های بی شائبه در مدت ۶ تا ۸ ماه ! گند زدم تو امتحان ارشد ! بطوریکه "شاید" شبانه شهرستان قبول شم ! ... حالا این رو بذارید کنار جمله آخر دوست دخترم که به خاطر همین درس خوندن ارشد از دستش دادم :"امیدوارم نتیجه ارشدت ارزش از دست دادن منو داشته باشه ..." ... می دونید یعنی چی ؟ یعنی من گذشته و آیندم رو همزمان باختم ! ... شما جای من بودید چه حسی داشتید !؟ حالا دیگه دقیقا شدم :"من آن کالام را دریا فرو برده ... رمم را گرگ ها خورده !"
۴. اعصابم از دست رضایی که ۶ ماه با من همخونه بود و رتبش۱ شد ، خورد نمیشه ! از علی ملاخسینی که کلی مطلب رو بهش گفتمو ۴۷ شد هم همینطور ... اعصابم از اونایی خورد میشه که وقتی نتیجه رو میشنون تبریکم می گن ! از فحش بدتره به خدا ! ... حتی نمی تونم واسشون توضیح بدم ! یه دوست مهربون دانشگاه آزادی میگه : تو اینجوری می کنی ، من باید بمیرم دیگه ! ... چی بهش بگم آخه ! بگم : آره از دیدگاه ماها ، شما ول معطلید و همن بهتر که بمیرید ! ... بگم که بچه های سراسری، غیر دانشجویان سراسری تهران کسی رو آدم حساب نمی کنن ! ... الکی ابرو بالا نندازید ، این ذهنیت ها هست ! می دونید که هست ! رو درست و غلطش بحث نمی کنم ، می دونیم که وجود داره و من درون یه همچین سیستم فکری بی رحمانه ای (که خودمم جزوش بودم) به اسفل السافلین سقوط کردم !
۵. تنها همدرد من "احد" ، اونم گند زد تو امتحان، با این رتبش شبانه گیلان شاید قبول می شد، منتها شجاع تر از منه ، نمی خواد متوسط بشه ، می خواد یک سال دیگه تلاش کنه و بخونه ، اگرچه اگه امسال هم نتونه نتیجه بیاره باید بره سربازی ..." ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا ! زخمی دگر بزن ! که نیافتاده ام هنوز !" ... حتی انتخاب رشتم نکرد ! از غرورش خوشم اومد ، هنوز براش جای امید هست : یک شناس دیگه ، یک مبارزه دیگه ! ... اما من نه ! من محافظه کارم ، من می رم ، سعی می کنم فوق رو تو یه کشور درست حسابی بگیریم ، انتخاب رشتم کردم ، نمی خوام از اینجا رونده و از اونجا مونده بشم ... چقدر ترسوام ،نه !؟
۶. مي دوني فايده زندگي كردن تو يه خونه مجردي ، اونم تنها چيه ؟
هيچ کس گريه هاتو نمي بينه ! بغض به گلوت فشار مي آره ، مي ترسي ، مي خواي از تنهايي فرار كني ولي به هر كي كه زنگ مي زني ،فايده اي نداره ، دست وپا زدن بيهودست ... يه آهنگ سياوش قميشي و بعدش كاملا ناخود آگاه ... مي زني زير گريه...اونقدر گريه مي كني كه اشكات خشك شه ... وقتي كسي مي آيد ، هيچ اثري از ناراحتي نيست ... همون لبخند مسخره هميشگي ... انگار هيچ اتفاقي نيافتاده بود ... نكته اش اينه كه حتي كسي رو نداري كه برات دل بسوزونه ... و اين خودش حسن بزرگيه ! ... اين شخصيت ضعيفته كه با اشكات شسته ميشه و مي ره پايين ... و اونچه باقي مي مونه : انساني محكمتر ، پر کینه تر و بي عاطفه تره ! ... امروز سوگند مي خورم كه از زندگي به خاطر ظلمي كه به من كرده انتقام بگيرم ، با صدمه زدن به اونهایی که می توانستم کمکشون کنم ، با تطهير هر نوع بدي که وجود داره ، با زیر سوال بردن هر چیزی که همه به خوب بودنش باور دارن ... شاید خیال پردازی جنون واری به نظز بیاد اما امید وارم یک روز بتونم با همون قطعیتی که نیچه در باره خودش می گفت ، بگم :
"من سرنوشتم را می دانم ، روزی ، نام من یادآور چیزی هولناک خواهد بود - بحرانی که پیشتر بر زمین مانند نداشته ، ژرف ترین تصادم شعور ، تصمیمی بر انگیزنده علیه هر انچه تا آنگاه مورد اعتقاد ، التزام و تقدیس بوده است ..."
آنک انسان - فردریش نیچه
