به اندیشیدن خطر مکن !
وقتی خودت رو با ملاک های سه گانه عوام الناس !! (ثروت ، تحصیلات ، زیبایی) تطبیق نمیدی ، کسی واست تره هم خورد نمی کنه ! وقتی هم خودتو تطبیق میدی ، متهم ( شاید هم محکوم!) به "مغرور بودن" می شی !! ... "فلانی فکر کرده چه خبره ! "
وقتی بر خلاف این میلیارد ها گاو گوسفند دو پای موجود در جهان ، میشینی با خودت فکر کی کنی که : خوب ، دوست دختر من هم یه آدمه ! حق حیات داره ! من نباید زندگیشو محدود کنم ! من حق ندارم به بگم "حق نداری با هیچ پسری حرف بزنی ! " ، باید حریم خصوصیش رو به رسمیت بشناسم نه اینکه " اس ام اس کی بود ؟... کدوم دوستت ؟ ... ببینم ! " ، باید باهاش مثل یک انسان رفتار کنم نه یه سگ ! بعد از طرف خودش ! ( توجه کنید ! خودش ) متهم می شی که: نه! تو باید جلو من رو می گرفتی ! من چرا حق داشتم با پسرای دیگه هم صحبت کنم ! من لابد برات مهم نبودم ! واسه همینم من پیچوندمت رفتم با یه پسر دیگه دوست شدم !
چه میشه گفت !!؟ چرا ماها از منجلاب فکر این مردم نمی تونیم بیرون بیایم ! ...
غریبم ، قصه ام چون غصه ام بسیار !
سخن پوشیده بشنو ، اسب من مرده است و اصلم پیرو پژمردست
غم دل با تو گویم غار ! ...
من آن کلام را دریا فرو برده !
گله م را گرگ ها برده !
من آن آواره ی این دشت بی فرسنگ !
من آن شهر اسیرم ، ساکنانش سنگ ! ...
کجایی ای حریق ! ای سیل ! ای آوار ! ...
درخشان چشمه پیش چشم من خشکید !
فروزان آتشم را باد خاموشید ! ...
مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست ؟
مگر آن هفت انوشه ، خوابشان بس نیست ؟
زمین گندید ! آیا بر فراز آسمان کس نیست ؟ ...
سخن می گفت ، سر در غار کرده ، شهریار شهر سنگستان !
سخن می گفت با تاریکی خلوت.
تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش
ز بیداد انیران شکوه ها می کرد
ستم های فرنگ و ترک و تازی را
شکایت با شکسته بازوان میترا می کرد
غمان قرن ها را زار می نالید
حزین آوای او در غار می گشت و صدا می کرد
"... غم دل با تو گویم ، غار!
بگو آیا مرا دیگر ، امید رستگاری نیست؟
صدا نالنده پاسخ داد :
... آری ، نیست ! "
