تبليغاتX
شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی ؟

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی ؟

سخنی از آنچه که نمی توان نهفت !

به اندیشیدن خطر مکن !

اوایل که این جمله رو تو دیوان شاملو خوندم ، خیلی متوجه مفهومش نبودم ... شایدم فکر می کردم حرف بزدلانه ایه ! ... همیشه تو جمع رفقا با مظلومیتی آمیخته با تمسخر می گفتم : " هر کی خوابه خوش به حالش ! ما به بیداری درچاریم ! " ... ولی الان می بینم هر چه میون این مردم بیشتر فکر می کنی انگار بیشتر تو باتلاق فرو می ری !؟

وقتی خودت رو با ملاک های سه گانه عوام الناس !! (ثروت ، تحصیلات ، زیبایی)  تطبیق نمیدی ، کسی واست تره هم خورد نمی کنه ! وقتی هم خودتو تطبیق میدی ، متهم ( شاید هم محکوم!) به "مغرور بودن" می شی !! ... "فلانی فکر کرده چه خبره ! "

وقتی بر خلاف این میلیارد ها گاو گوسفند دو پای موجود در جهان ، میشینی با خودت فکر کی کنی که : خوب ، دوست دختر من هم یه آدمه ! حق حیات داره ! من نباید زندگیشو محدود کنم ! من حق ندارم به بگم "حق نداری با هیچ پسری حرف بزنی ! " ، باید حریم خصوصیش رو به رسمیت بشناسم نه اینکه " اس ام اس کی بود ؟... کدوم دوستت ؟ ... ببینم ! " ، باید باهاش مثل یک انسان رفتار کنم نه یه سگ ! بعد از  طرف خودش ! ( توجه کنید ! خودش ) متهم می شی که: نه! تو باید جلو من رو می گرفتی ! من چرا حق داشتم با پسرای دیگه هم صحبت کنم ! من لابد برات مهم نبودم ! واسه همینم من پیچوندمت رفتم با یه پسر دیگه دوست شدم !

چه میشه گفت !!؟ چرا ماها از منجلاب فکر این مردم نمی تونیم بیرون بیایم ! ...

 

غریبم ، قصه ام چون غصه ام بسیار !

سخن پوشیده بشنو ، اسب من مرده است و اصلم پیرو پژمردست 

غم دل با تو گویم غار ! ...

من آن کلام را دریا فرو برده !

گله م را گرگ ها برده !

من آن آواره ی این دشت بی فرسنگ !

من آن شهر اسیرم ، ساکنانش سنگ ! ...

کجایی ای حریق ! ای سیل ! ای آوار ! ...

درخشان چشمه پیش چشم من خشکید !

فروزان آتشم را باد خاموشید ! ...

مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست ؟

مگر آن هفت انوشه ، خوابشان بس نیست ؟

زمین گندید ! آیا بر فراز آسمان کس نیست ؟ ...

سخن می گفت ، سر در غار کرده ، شهریار شهر سنگستان !

سخن می گفت با تاریکی خلوت.

تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

ز بیداد انیران شکوه ها می کرد

ستم های فرنگ و ترک و تازی را

شکایت با شکسته بازوان میترا می کرد

غمان قرن ها را زار می نالید

حزین آوای او در غار می گشت و صدا می کرد

"... غم دل با تو گویم ، غار! 

 بگو آیا مرا دیگر ، امید رستگاری نیست؟

صدا نالنده پاسخ داد :

                                    ... آری ، نیست ! "

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 15:12  توسط امید  |