تبليغاتX
شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی ؟

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی ؟

سخنی از آنچه که نمی توان نهفت !

با اندکی تاخیر !

خوب ، دوباره سلام ! یا به بیانی پارسی تر : درود ! ... راستی ما چرا "درود" زیبای خودمون رو گذاشتیم ، این "سلام" تهوع آور عرب ها رو استفاده می کنیم ! ... هیچ میدونین این وحشی ها تا قبل از اینکه سردار "هرمزان" به یمن حمله کنه و اونجا رو تصرف کنه ، "رسم الخط " نداشتن !! ... یعنی این ها طریقه نوشتن حروف الفباشون هم از ما یاد گرفتن ! ... ببین کار دنیا به کجا رسیده که یعد ۱۴ قرن ، میشینیم با برو بچس برنامه میریزیم که بیریم " دوبی" حال و هول ! ... جایی که در گذشته سگ  رو می زدی نمی رفته ! ..."عرب را به جایی رسیدست کار!"

آره فردوسی عزیز ! ، عرب حالا دیگه به خیلی جاها رسیده ، تا اونجایی که دیگه آرزوی "تاج کیانی" براش آرزوی جوادیه ! ... بگذریم !

اول پاسخ بدیم که چرا یه مدت نبودیم و وبلاگمون کپک زده ! ... دلیل بسیار ساده است : نه ! اشتباه نکنین ، ربطی به امتحان و این حرفا نداره ! ... بحث یه قبض تلفنه که اومده ۹۱۰۰۰ تومان !! . خوب "طبیعتا" ما هم که پولشو ندادیم ، اونام "طبیعتا" قطع کردن ! ... بله !  یک ماهه که تلفن من یه طرفست ! مخابرات خیال کرده ما از رو میریم ! نمی دونه ما از این پولا تو شیکم امام رضام نریختیم ، تو حلق دولت کریمه و وزارت محترم نیروش که سهله !

 امروز امتحان "آز سیتم عامل" رو دادم و به فرض پاس شدن کلیه دروس امتحان داده شده ، دیگه تا مدت ها سر هیچ جلسه امتحانی حاضر نخواهم شد ! ... ۲ یا ۳ تا تحویل پژوه داریم و ... به حول و قوه الهی خلاص !!

البته بر عکس فرهاد و علی من دوست دارم بعد از فارغ التحصیلی هم بیام دانشگاه و در این لحظه فقط فقط فرهاد شاکرین می دونه چرا !! گرچه حدس زدن کلیات مطلب کار سختی نیست ! ولی جزئیاتشو عمرا بتونین حدس بزنین !

دیروز جاتون خال تک و تنها تو خونه "حالتی رفت که محراب به فریاد آمد" ، همراه آهنگ های زیبای "خوش"(از مارتیک) و "SHE " و "پروانه در مشت " و ... به علاوه مقدار متنابعی "گرانس مکنیش" و... . توی زار زار گریه ای که داشتم می کردم یه لحظه مصمم شدم که خودم رو از پنجره اتاقم (واقع در طبقه سوم ) پرت کنم پایین ! ... به پنجره خیره شدم ، با خدوم گفتم کت شلوارم رو بپوشم که وقتی جسدم رو می بینن شیک باشم !( اونم تو این گرما !! ) . نگاهی به کمد کردم ... می دونستم اگه کت شلوارم رو بپوشم حتما این کار رو می کنم ! باور می کنین "حتما" ! ... خودمم باورم نمی شد ! از محکمی تصمیم وحشت کردم ، این اراده ی آنی نفوذ ناپذیر ، این قطعیت ، این جدیت ! ... خیلی ترسناک بود ... من نه از وحشت مرگ ، بلکه از وحشت "نترسیدن از مرگ " گریختم ... حس جالبی بود ، امیدوارم همه یه بار تجربش کنن ! 

خوب این پست بی سرو ته رو علی الحساب داشته باشین ! یه پست فوتبالی هم در آینده نزدیک داریم ! بعدشم باز همون بحثای صد تا یه غاز تئوریک !

تا بعد !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 11:14  توسط امید  |