تبليغاتX
شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی ؟

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی ؟

سخنی از آنچه که نمی توان نهفت !

ایرادات نظام اخلاقی من !

 

در راستای اینکه پس از اعلام مواضع ما در مورد "اخلاقیات" ، همین جوری از در و دیوار داره برامون می باره و با عنایت به اینکه خراب شدن گوشی موبایل ، خراب شدن تلفن منزل ، خراب شدن کامپیوتر ، به هم خوردن آنتن ماهواره و ... همه می تونن جزو آیات الهی برای هشدار به ما باشن ! ... و با حسن نظر به این جمله وزین که " افغانی تسلیم زور نمیشه ! ... مگر اینکه زور ، پر زور باشه !" ، این جانب زور قضاو قدر الهی را بسیار "پر زور" تشخیص داده و جهت استغفار به درگاه احدیت ، در یک اقدام انتحاری به منظور کشیدن سیفون ، ایرادات نظام اخلاقی خود را اعلام می نمایم ، باشد که مورد قبول بارگاه رحمت واقع شده و نظام علی و معلولی جهان ، همچون گذشته بی خیال ما شود ! ... ایدون باد !

۱. " فداکاری بی فداکاری ! "

از آنجاییکه اقدامات فداکارانه و ایثارگرانه معمولا با هدف "تولید لذت در دیگران " انجام می شود وبرای ما نفعی در بر ندارد ، بنابراین در نظام اخلاقی ما جایگاهی نخواهد داشت ... یعنی بی خیال پتروس و دهقان فداکار !

۲. "دروغ مجاز است "

اگر گفتن دروغ ، موجب رنجش دیگران نشود ( به عبارت بهتر دروغ مصلحت آمیز  باشد!) منعی در نظام اخلاقی ما ندارد و بدین وسیله این نظام اخلاقی ، "راستی" را تضمین نمی کند !

۳. " اولویت بندی در کار نیست !"

شاید خطرناک ترین قسمت نظام اخلاقی ما ، این باشد که بین "تولید لذت در خود" و " عدم تولید رنج در دیگران" هیچ نوع اولویتی قایل نمی شود ! ... سوال اصلی اینجاست که وقتی این دو در مقابل هم قرار بگیرند ، چه باید کرد !؟ کدام یک را باید انتخاب نمود ؟ ... علی الظاهر ، این نکته مهم در نظام ما ، مسکوت گذاشته می شود !

... اگر اعتراف موارد فوق افاقه نکرد و همچنان باران مصائب و مشکلات بر سر ما بارید ، به اعترافاتی دیگر در این زمینه می پردازیم ، امید است که پروردگار همین حد را از ما قبول کرده و شاخ محبت را از ما بیرون بکشد ! ... تا چه قبول افتدو چه در نظر آید !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 16:23  توسط امید  | 

نظام اخلاقی ما


روزی یکی از دوستان ( یا به عبارت بهتر دشمنان ! ) به من گفت : " تو به این چرتو پرت هایی که معتقدی ، میگی " نظام فکری " !؟

من هم گفتم :" ای بابا ، من به این مزخرفات ... هم میگم "نظام فکری " چه برسه به ... "

ولی این حرف من رو به فکر واداشت ، اگه بخوام نظام فکری ( یا شکل عملی تر اون : نظام اخلاقی ) خودم رو واسه کسی توضیح بدم ، چی باید بگم ؟

در اینجا بیشتر روی جنبه های "ایجابی" قضیه تاکید دارم وگرنه از نظر "سلبی" ، ویران کردن نظام های اخلاقی رایج ، به هیچ عنوان کار سختی نیست !

خلاصه بعد ار قدری تامل ، فکر کردم چهار اصل زیر برای نظام اخلاقی ما (شامل خودم و اعوان و انصار  ) کافی باشه . اگه چیزی رو از قلم می اندارم ، خوشحال میشم یاد آوری کنید :

1. خوب : آن چیزی است که در من تولید لذت کند

2.بد :  آن چیزی است که دیگران تولید رنج کند

3. کار خوب را "می توان " انجام داد

4. کار بد را  "نباید" انجام داد 


واضح است که در اینجا تعریف "خوب" توسط  "بد " محدود می شود . یعنی کاری که در من تولید لذت می کند تا آنجا خوب است که موجب "آزار" دیگران نشود . بر این اساس دزدی ، ضرب و شتم ، جنایت ، تجاوز ، ... چون موجب تولید رنج در دیگران می شود ، در حیطه بدی ها قرار می گیرند ( هر چند که ممکن است در مواردی در ما ایجاد لذت کنند )

همچنین مواردی مانند کسب در آمد ، تحصیلات ، خواندن شعر ، شنیدن موسیقی ، زکریای رازی ، معاشقه ( با جنس مخالف یا موافق ) ، سیگار کشیدن ، ... چون هم در ما تولید لذت می کنند و هم ( به طور معمول ) به حریم شخصی انسان دیگری آسیب نمی رسانند ، در حیطه کارهای خوب هستند 

مثال دیگر :

حکم اخلاقی ما در مورد " حسد " چیست ؟ ... از آنجاییکه حسد ، تا هنگامی که تبدیل به یک اقدام عملی نشده و در درون ما به صورت یک "حس" باقی مانده ، آسیبی را متوجه شخص دیگری نمی کند ، پس "بد" نیست !
از طرف دیگر چون در ما تولید لذت نمی کند ، پس خوب هم نیست ! در نتیجه کاری است "ممتنع" ، و با توجه به کوتاهی عمر ما و نداشتن وقت کافی ! شاید بهتر است که وقت خود را با ان تلف ننماییم !
جالب است بدانید که در آیین مسیحیت ، "حسد" جزو 7 گناه کبیره است !  


سوال : چرا کار خوب را " می توان " انجام داد ، چرا "بایدی " در کار نیست !؟

انجام کار خوب ، یک "حق" است ، و "حق" پدیده ای است اختیاری ! ما می توانیم از حقمان استفاده کنیم و یا نکنیم ، و هیچ موجودی نمی تواند ما را مجبور به استفاده از حقمان کند !

از سوی دیگر ، وقتی کلمه "باید" را به کار می بریم ، گام اول را در راه "الگوسازی" برداشته ایم و الگوسازی اولین مسلخ  "آزادی" است ! " تو باید این گونه باشی ... " نخستین جمله ای است که ما را از فرم "انسان آگاه مختار" خارج کرده و به "رمه " هایی تبدیل می کند که بنا به مصلحت چوپان عمل می کنند نه "تشخیص خود " !

یه یاد داشته باشیم که : "همه اشتباه می کنند ، اما آنان که با تفکر خود جلو می روند ، یک مزیت دارند :
اشتباهات خودشان را مرتکب می شوند ،نه اشتباهات دیگران را ! "

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:11  توسط امید  | 

I Broke the line

هواپیما از زمین بلند شده بود ، بعد 7 ساعت انتظار در فرودگاه ، لم دادن روی صندلی و مهماندارهای خوش قد و بالای هواپیما  رو ورنداز کردن ، جدا می چسبید . کنار دستم اون خواهر ، برادر با اون قیافه های "از خود متشکرشون" نشسته بودن ! ... از همون دفعه اول که دیدمشون ازشون خوشم نمی اومد ، اصولا به نظر من سفر یه خواهربرادر باهم ، کار جوادیه ! نمی دونم چرا ! .. .به هر حال ، ما با هم هیج حرفی نزدیم ... اگر چه که این برخورد اولیه خیلی سرد بود ولی حتی به ذهنم هم خطور نمی کرد که موقع برگشت ، ما تبدیل به دشمن های درجه یکی شده باشیم که سایه هم دیگه رو با تیربزنیم !
جالبه ... احساس محبتی که از همون لحظه اول وجود نداشت ، جای خودشو به تنفر داد ! " چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد ! "   

پذیرایی عالی بود ( یا حداقل من اینطور فکر می کردم !) ، بعد از خوردن مختصری به عنوان
"صبحانه" ،مثل بچه آدم  سرجامون لمیده بودیم که دیدیم یه هو یه منو دادن دستمون ! منوی غذا و نوشیدنی ها بود ... تو غذا بر اساس طبع "جوجه پسند" من ، اسم Fright Chiken بیشتر نظرمو جلب کرد ! و اما نوشیدنی ... مشغول تصمیم گیری بین کوکا کولا و آب پرتقال بودم که ناگهان چشمم افتاد به  یکی از لیست های نوشیدنی با عنوان : Alcoholic Drinks ... ناگهان تو ذهنم جرقه ای زد ! یه فلش بک سینمایی من رو برد به فیلم هانیبال ، اونجایی که دکتر روانشناس ( که آدم خوار بود ) در جواب سوال دختر خبرنگار ، که پرسید : چرا همچین کاری رو می کنی ! ، گفت : " تو زندگی باید همه چیز رو تجربه کرد ! حتی اگه مزه گوشت تن یه آدم باشه !"... چه جمله فوق العاده ی ! ... من چرا تجربه نکنم ! ... احساس کردم سفرم رو باید از همین جا شروع کنم  و" چیزهایی رو تجربه کنم که تو ایران دیگه موقعیتش نیست" ( خوش بختانه موفق شدم این طرز تفکر رو تا آخر سفر با خودم حفظ کنم !) ... خوب می دونستم که چرا این سفر رو اومدم ، یا به عبارت بهتر " فرستادنم " این سفر!
قطعا دلیلش علاقه وافر به جهانگردی و آشنایی با فرهنگ کشورهای مختلف نبود ! من به یک ماموریت فرستاده شده بودم ! باید کسی رو می کشتم ! و یه جایی لابه لای اون کشور ها خاکش می کردم ... مقتول جوانک بخت برگشته ای بود ، تی پا خورده ای  که در هفت آسمان یک ستاره هم نداشت ، طفلکی سال ها با یک "رویا" زندگی کرده بود ... حدسش خیلی سخت نیست ! یا رویای دختری که دوستش داشت ... " دوست داشتن " ؟ نمی دانم ، شاید هم فراتر از این حرف ها بود ، شاید چیزی مانند " پرستش" ...  ولی همیشه در " خلوت تنهایی خویش " وجود یک سرنوشت شوم رو حس می کرد ،.. اون می دانست ... می دانست که این " رویا " هرگز به حقیقت بدل نخواهد شد ! .. نمی دانست چرا ؟  فقط چیز مبهمی توش این رو فریاد می زد ... " سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت "
و خلاصه روزی این کابوس رنگ واقعیت به خود گرفته بود ... ملاقاتی کوتاه بین عاشق و معشوق .. کوتاه تر و بی رحمانه تر از ملاقات لیلی و مجنون نظامی ...  و یک " نه " و دیگر هیچ ...
جوانک از هم پاشیده بود ،ستونهای رویای 4 سالش ، آنی در هم شکسته بودن و "سقف معبد هستی " به سرش فرو اقتاده بود ... دیگه زندگی براش معنایی جز یک " حسرت جاوید " در بر نداشت ! اون دختر قطعا بلاحره روزی ازدواج می کرد ! و قطعا نه با اون ! ... تکزاز این واقیعت های قریب الوقوع که مثل نیشتر به قلبش فرو می رفتن ، یک راه رو بیشتر برای اون باقی نمی گذاشت :
" دردیست غیر مردن ، آن را دوا نباشد ! " ... اون باید می مرد و من مسئول انجام این کار شده بودم ...
با خودکار کنار نام "جین" علامت زدم و منتظر موندم تا مهماندارها سر برسن ، همین جوری که داشتن می اومدن نگاه پر حسرتی به " کوکاکولا" ی عزیز ، انداختم .. چه قدر می چسبید ! من باید احمق باشم که این نوشابه دلچسب رو با طعم تلخ یه " زهر ماری " عوض کنم ... از طرفی عقل سلیم می گفت : وقتی رفتی ایران ، اون قدر نوشابه بخور که از گوشات بزنه بیرون ! ولی حالا ... مهماندار با انگلیسی فصیحی ازم پرسید : چی میل دارید !؟ .. منم مثل این کر و لال ها ، منو رو گرفتم طرفش ولی دیدم انگار قصد گرقتن نداره !  .. بلافاصله Fright Chiken رو گفتم و وقتی پرسید :
? And Drink  ، دیگه چاره ای جز تابلو شدن نبود ، به آرومی  گفتم : جین ! ، نشنید ! گفت : چی ؟ ... نفسی تو سینه دادم و بهترین اکسنتی که از 9 ترم خوندن کانون زبان قابل اکتساب بود ، با صدای رسا گفتم : I want a glass of Gin !

نگاه چپ چپ بغل دستی ها ... برخورد کاملا عادی مهماندار ... یه ته استکان جین دست من ! ...
می دونستم که تلخه و من هم از چیزای تلخ متنفرم ... احساس می کردم غذای خوبم رو خراب کردم ! ... ولی چاره ای نبود ، باید تجربش می کردم ... "حتی اگه مزه گوشت تن یه آدم باشه ! " ، رفتم بالا !
واقعا که زهر مار بود ، آخه الاغ ! حیف کوکا کولا نبود !؟ .. ولی احساس رضایتبخشی بود ، من بخشی از ماموریت رو انجام داده بودم & احساس کردم این نوشیدنی بد مزه & تیکه هایی از اون جونک عاشق رو شست و برد پایین ... برد به فراموشی ... به زباله دان تاریخ ...

هواپیما در حال نشستن تو فرودگاه "آتن" بود و من خوش حال بودم که کسی که الان از هواپیما پیاده می شه ، دیگه اون کسی نیست که سوار شده ! چون :  I Broke the line
من از خط قرمزی که سالها در زندگیم کشیده بودم ، گذشته بودم و درس تازه ای گرفته بودم ... درس اینکه میتوان به گونه ی دیگری بود و به گونه ی دیگری زندگی کرد ، میتوان هر کاری که دلخواه است را انجام داد ، میتوان هر خط قرمزی را رد کرد ...

میتوان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ، ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ ، بر قالی 
در خطی موهوم ، بر دیوار

میتوان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید ...
میتوان بر جای باقی ماند
در کنار پرده ، اما کور ، اما کر !

میتوان فریاد زد
با صدائی سخت کاذب ، سخت بیگانه
" دوست میدارم " !

میتوان در بستر یک مست ،
یک دیوانه ،
یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود !

میتوان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
میتوان تنها به حل جدولی پرداخت
میتوان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده ، آری پنج یا شش حرف ...

میتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت

میتوان چشم ترا در پیله ی قهرش
دکمه ی بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت                                                                                میتوان چون آب در گودال خود خشکید !

میتوان زیبائی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
میتوان در قاب خالی مانده ی یک روز
نقش یک محکوم ، یا مغلوب ، یا مصلوب را آویخت
میتوان باصورتک ها رخنه ی دیوار را پوشاند !
میتوان با نقشهای پوچ تر آمیخت !

میتوان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
میتوان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
میتوان با هر فشار هرزهء دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت :
" آه ، من بسیار خوشبختم " !
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 20:44  توسط امید  | 

من اگه خدا بودم ...


من اگه خدا بودم
شهر بم هرگز نمی لرزید !
نیمه شب
اون غنچه نوزاد
از نگاه مرگ نمی ترسید !

من اگه خدا بودم
مادرای دجله ی خونین ، نمی مردند
از فرات سرخ آلوده
نوعروسان
ماهی مرده نمی خوردند !

من اگه خدا بودم
دخترهای اورشلیم و غزه  و صیدا
جای حکم تیر و نارنجک
ترانه می نوشتن
روی دیوارا

هر کسی جای خدا بود
شاهد این روزگار و این زمین زار

دست کم معجزه ای می کرد
برای بچه های بی کس و بیمار !

اگه کفرِ کلام من
یکی حرفی بگه بهتر
وگرنه بازی واژه
نمی بازم منِ کافر !

صدای زنگ بی رحمی
سر هر کوچه و برزن
به گریه می رسه از درد
دل سنگ و  دل آهن !

اگه دیوار کژی ها
رفته بالا
تا ثریا !
دست معمار خدا بود
خشت اولِ من و ما !

چه عیبی داشت
اگه فردا
جهان بهتر از این می شد !؟
"خدا" می رفت و یک "مادر"
پرستار زمین می شد !

اگه کفرِ کلام من
یکی حرفی بگه بهتر
وگرنه بازی واژه
نمی بازم منِ کافر !

صدای زنگ بی رحمی
سر هر کوچه و برزن
به گریه می رسه از درد
دل سنگ و  دل آهن !

من اگه خدا بودم
شهر بم هرگز نمی لرزید ...

                                                                                      زویا زاکاریان

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 0:20  توسط امید  |