خوب ، یه نگاهی که به این اتو بیو گرافی میندازم ، فقط می تونم بگم :
چی فکر می کردیم ! چی شد !
سال سوم دبیرستان :
غروري ست در من
كه هر صبح
عقابان پروازشان سينه آسمانها
درودي شگفتانه گويند بر من
غروري ست در من
كه آن كوه ستوار سر سوده بر آسمان را
كه سيل سيه مست ويران كن خانمان را
كند غرق حيراني و بهت بسيار
غروري ست در من
پديدار
كه از شوكتش چشم شاهين به وحشت درافتد
كه هر شير شرزه
به هر بيشه از شوكت خشم من مضطر افتد
غروري ست در من
نه
ديوي ست اينجا درون دل من
نه
گويي كه آميخته ست آخشيج خبائث به آب و گل من
غروري ست در من
مرا عاقبت اين غرورم به خاك سيه مي نشاند
مرا چون پلنگان مغرور
شبي از فراز يكي قله كوه
به ژفاترين ژرفي دره اي مي كشاند
غروري ست در من
كه يك شب به من شربت مرگ را مي چشاند
غروري ست در من ...
پیش دانشگاهی :
عشق چون آید ، برد هوش دل فرزانه را دزد دانا می کشد اول چراغ خانه را
کیست گوید عشق دل از عقل و دانش بهتر است ؟ بایدش بردن ازین دنیا دل دیوانه را !
هر که در شهر وجودش ، شحنه ی سر کاره نیست ای خدا !ویران نما اندر سرش کاشانه را !
دوش دیدی، در دلم ، سوسوی عشقی میزند ؟ یاریم ده ، تا که من بیرون کنم ، بیگانه را !
بیست قرنی هست در ایران ، دم از دل می زنیم لیک ، از ایران چه می داریم جز ویرانه را ؟
پس بیا با هم در این ویرانه سازی نو زنیم وان سپس بیرون کنیم از فکرو دل افسانه را !
ای که عاشق گشته ای از بهر تاب موی یار وز خیالش ، می زنی هر شب در میخانه را
طره ی "محبوب دانش"را هرآنکس شانه زد بایدی بوسیدنش ، بازو و دست و شانه را !
چون هوس را نام عشق وعاشقی بنهاده اند مرغ دل را الحذر از خوردن این دانه را !
تا که شیرین شهد شور انگیز "دانش" باقی است گو بیاندازیم دور ، این تلخ وش پیمانه را !
سال اول دانشگاه :
ترسم که اشک درغم ما پرده در شود وین راز سر به مهر به عالم سمر شود !
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود و لیک به خون جگر شود !
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه کز دست غم خلاص دل آنجا مگر شود
این سرکشی که در سر سرو بلند توست کی با تو دست کوته ما در کمر شود ؟!
این قصر سلطنت که تواش ماه منظری سرها بر آستانه او خاک در شود
از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان باشد کزین میانه،یکی کارگر شود
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من آری به یمن همت تو، خاک زر شود
ای جان حدیث من بر دلدار عرضه کن لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
روزی اگر غمی رسدت تنگدل مباش رو شکر کن مباد که از بد بتر شود
ای دل صبور باش و مخور غم که عاقبت این شام صبح گردد و این شب سحر شود
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب یارب! مباد آنکه گدا معتبر شود !
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی مقبول طبع مردم صاحب نظر شود ...
سال دوم دانشگاه :
حال دل با تو گفتنم هوس است ! خبر دل شنفتنم هوس است !
طمع خام بین که قصه فاش از رقیبان نهفتنم هوس است !
شب قدری چنین عزیز و شریف با تو تا روز خفتنم هوس است!
وه که دردانهای چنین نازک در شب تار سفتنم هوس است!
ای صبا امشبم مدد فرمای که سحرگه شکفتنم هوس است!
از برای شرف به نوک مژه خاک راه تو رفتنم هوس است!
همچو حافظ به رغم مدعیان شعر رندانه گفتنم هوس است !
سال سوم دانشگاه :
خوش است خلوت اگر يار ، يار من باشد نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد !
من آن نگين سليمان به هيچ نستانم که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد !
روا مدار خدايا که در حريم وصال رقيب محرم و حرمان نصيب من باشد
همای گو مفکن سايه شرف هرگز بر آن ديار که طوطی کم از زغن باشد !
بيان شوق چه حاجت که حال آتش دل توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد ...
سال چهارم دانشگاه :
دل من همی داد گفتی گواهی که باشد مرا روزی از تو جدایی
ولی هر چه خواهد رسیدن به مردم بر آن دل دهد هر زمانی گواهی
من این روز را داشتم چشم ، ازین غم نبودست با روز من ، روشنایی
جدایی گمان برده بودم ولیکن نچندان که یکسو نهی آشنایی
به جرم چه راندی مرا از در خود گناهم نبودست جز بی گناهی
بدین زودی از من چرا سیر گشتی نگارا به این "زود سیری" چرایی ؟
که دانست کز تو مرا دید باید به چندین وفا ، این همه بی وفایی !
سپردم به تو دل ندانسته بودم بدین گونه مایل به جرم و جفایی
دریغا دریغا که آگه نبودم که تو بی وفا در وفا تا کجایی !
همه دشمنی از تو دیدم ولیکن نگویم که تو دوستی را نشایی
نگارا من از آزمایش بهایم مرا باش تا بیش ازین آزمایی
مرا خوار داری و بی ارج خواهی نگر تا بدین خو که هستی ، نپایی ...