پنجشنبه بود ، تو مهمونی بچه های تور بودم ، موبایل زنگ زد ، احد بود ، خیلی خلاصه گفت : امید ، خبر خوبی ندارم ، ما یکی از بچه ا رو از دست دادیم ! ، پرسیدم کی ؟ گفت : بابک ذرات پرست حقانی
... سال اول راهنمایی بود ، سر کلاس تاریخ ، من طبق معمول منبر رفته بودم که دیدم یه صدایی هم از اوونور کلاس میاد ! یکی دیگم داشت اظهار نظر می کرد ! خیلی حال کردم ! بالاخره یه دیوونه مث خودم پیدا کرده بودم ! یکی که لابد مث بقیه مردم ایران ، میانگین مطالعه اش ۲ ساعت در سال نبود ... و من و بابک دوست شدیم ... به همین راحتی ... ناسیونالیست بود ، منم بودم ولی نه به اندازه اوون، دیگه افکارش به شووینیستی میزد ، ولی من دوست داشتم ، از اینکه هر وقت صحبت ایران و ایرانیت می شد چشماش برق می زد کیف می کردم ، اوون سمبل این جمله بود که :" چو ایران نباشد تن من مباد " ...
نمی دونم درباره این مصیبت باید چی بنویسم ، فقط وقتی این شعر سیاووش گوش می کردم با خودم گفتم که شاید شایستگی بابک رو داشته باشه ... شاید ...
پس تقدیم می کنم به بابکم ، بابک خرم دین ، بابک باسواد ، بابک فهمیده ، بابک خوب و کسی که
" در صد هزار قرن سپهر پیاده رو نارد چنو سوار به میدان کارزار ":
خوابیدی بدون لالائی و قصه !
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه !
دیگه کابوس زمستون نمی بینی !
توی خواب گلای حسرت نمی چینی !
دیگه خورشید چهره تو نمی سوزونه !
جای انگشتای باد روش نمی مونه !
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی !
رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی
،قانون جنگل و زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن آدما با مهربونی
تو ،تو جنگل نمی تونستی بمونی !
دلتو بردی با خود یه جای دیگه
اونجا که خدا برات لالائی میگه !
میدونم می بینمت یه روز دوباره
،توی دنیایی که آدمک نداره !
بابک جان ، آسوده بخواب، ما بیداریم ...